تبليغاتX

کاش اینجوری نمیشد ؟!


آموخته ام كه: عشق مركب حركت است نه مقصد حركت نه زمان. آموخته ام كه: این عشق است كه زخمها را شفا می دهد. آموخته ام كه: بهترین كلاس درس دنیا كلاسی است كه زیر پای خلاق ترین فرد (خالق یكتا) است.

 آموخته ام كه: مهم بودن خوب است ولی خوب بودن از آن مهمتر. آموخته ام كه: تنها اتفاقات كوچك زندگی است كه زندگی را تماشایی می كند. آموخته ام كه: خداوند متعال همه چیز را در یك روز نیافرید پس چطورمی شود كه من همه چیز را در یك روز بدست اورم. آموخته ام كه: چشم پوشی از حقایق انها را تغییر نمی دهد.

 آموخته ام كه: در جست و جوی محبت و خوشبختی زمانی برای تلف كردن وجود ندارد. آموخته ام كه: اگر در ابتدا موفق نشدم با شیوه ای جدیدتر دوباره بكوشم. آموخته ام كه: موفقیت یك تعریف دارد: (باور داشتن موفقیت). آموخته ام كه: تنها كسی مرا شاد میكند كه می گوید تو مرا شاد كردی.

آموخته ام كه: گاهی مهر بان بودن بسیار مهمتر از درست بودن است. آموخته ام كه: زندگی مثل طاقه پارچه است، هر چه به انتهای آن نزدیكتر می شوی سریعتر می گذرد. آموخته ام كه: باید شكر گزار باشیم كه خدا هر آنچه می طلبیم را به ما نمی دهد. آموخته ام كه:هر چه زمان كمتری داشته باشیم كارهای بیشتری انجام میدهیم.

 آموخته ام كه: همیشه برای كسی كه به هیچ عنوان قادر به كمكش نیستم دعا كنم. آموخته ام كه: زندگی جدی است ولی ما نیاز به دوستی داریم كه لحظه ای با او از جدی بودن دور باشیم. آموخته ام كه: تنها چیزی که یك شخص می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او و قلبی برای فهمیدنش.

 آموخته ام كه: لبخند ارزانترین راهی است كه می توان با آن نگاه را وسعت بخشید. آموخته ام كه: باد با چراغ خاموش كاری ندارد. آموخته ام كه: به چیزی كه دل ندارد نباید دل بست. آموخته ام كه: خوشبختی جستن آن است نه پیدا كردن.

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 12:25 توسط سالار و |

 

نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني! حرف نمي زنم .... چون مي

دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي! نگاهت نمي کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني!

صدايت نمي زنم ..... زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي خندم ...... چون تو

در هر صورت مي گويي من ديوانه ام

TinyPic image

من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با

فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزادباش گر چه تو تنها

تر از ما می روی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی بر خوردهای

سرد را...

TinyPic image

 

ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو، يک عمر فرصت براي

گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه

زيستن در چشمان تو را داشته باشم ...

TinyPic image

 

نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 19:51 توسط سالار و |

سلام دوستای گلم۳خردادتـــــــولــــــد مــــهاین پست بیشتربه روزتولدم ربط میدم

یه روز اومدم تو اين دنيا دنيايي که آدماش فقط به فکر خودشونن... آدمايي که خيلي راحت دلت رو مي ذارن زير پاهاشون و از روش رد مي شن ... مهربوني فراموششون شده ... دلم بدجوري گرفته دوست دارم بنويسم ، گريه کنم و از خدا بپرسم مگه يه آدم چقدر جون داره که اين همه نا مهربوني ببينه و صداش درنياد ... !!!


چرا اونايي که ازشون انتظار نداري فراموشت مي کنن؟ تو که مي خواستي تنها باشم اصلا چرا من و آفريدي؟ من تنهايي رو دوست ندارم ، زندگي رو دوست ندارم ، نا مهربوني و بي وفايي رو دوست ندارم ، بلد نيستم قلب کسي رو بشکنم ...بلد نيستم بي محلي کنم ... غم هيچکس و نمي تونم ببينم ..... پس من اينجا چي کار مي کنم؟


خدايااااااااااااااااااااااااااااااا چرا دوست داري اينجوري زجرم بدي ... ديگه طاقت ندارم .. ازت کادو مي خوام .... ميخوام که ديگه اينجا نمونم !!!


کاش  هيچ وقت به دنيا نمي اومدم..........


شرمنده اگه مشکلي هست از نظر املايي و.... چون همين الان نوشتم بدون فکر قبلي نمي خوام دوباره بخونمش.....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 18:47 توسط سالار و |

 

دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معـــروف از هــم جـــدا مي شــوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هــر کــدام در انتظار ديگــري همديگر را نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي و به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده!!

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 11:40 توسط سالار و |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خدایا فقط تو میدونی من الان دارم چی می کشم. دلم خیلی براش تنگ شده هر لحظه که میگذره احساس می کنم بیشتر دوسش دارم احساس می کنم دارم عاشق تر میشم . خیلی خیلی دلم واسش تنگ شده. نمیدونم چم شده تا اسمش میاد اشک تو چشام جمع میشه.خیلی سعی کردم فراموشش کنم . به خیلی ها دروغ گفتم . گفتم فراموشش کردم . می خواستم به خودم تلقین کنم می تونم ولی نتونستم به خودم به حسم به قلبم دروغ بگم . من نمی تونم فراموشش کنم . دلم واسه ی نگاش واسه ی حرف زدنش یه ذره شده .

خدایا...چرا حرفائی که توی قلبم بود رو بهش نزدم .چرا بهش نگفتم که اون همه ی وجودمه همه ی عمرمه . چرا گذاشتم بره . چرا؟خدایا خودت می دونی من چه اونو ببینم چه نبینمش یه ذره از حسم بهش کم نمیشه. همیشه دوسش دارم . من نمی تونم بدون اون شاد باشم .وقتی بارون میاد یاد خودم می افتم آخه منم هر شب با اشکام یه دریا درست می کنم . هر وقت که بارون بند نمیاد دلم به حال خودم میسوزه چون میدونم اشکای منم مثل بارون هیچ وقت تمومی نداره . گریه می کنم شاید خاطره هاش از ذهنم بره بیرون ولی هر لحظه بدتر میشه .

اون با رفتنش همه ی خاطره هامو بارونی کرد . میدونم هیچ کس مثل من اونو دوست نداره . واسه ی عشقش همه چیزی رو دادم بجز غرورمو که ای کاش اونم میدادم تا بهش میرسیدم .

خیلی دوستت دارم خیلی .

یعنی باید باور کنم که دیگه نیستی ؟چطوری اون همه خاطره رو یه شبه پرپر کنم ؟ خیلی دلم میخواد زیر بارون دستتو بگیرمو تو چشات زل بزنمو بهت بگم واست می میرم . بگم هیچ وقت نگاهت از یادم نمیره . میخوام بهت بگم گوشه گوشه ی دنیا یادآور توئه . همه جا اسم تو نوشته شده . میخوام بگم تیک تیک قلبم تو رو فریاد میزنه  توی آسمون قلبم غیر از تو هیچ پرنده ای نیست .

دیروز که داشتم آرزوهامو می شمردم دیدم که فقط یه آرزو دارم و اونم رسیدن به توئه

وقتی که خاکم می کنید بهش بگید پیشم نیاد . همه ی عکسامو بسوزونید و نذارید حتی از اسمم یه کلمه بمونه . بهش بگین سالار خیلی به پات نشست ولی تو نیومدی . روی سنگ قبرم بنویسید: طلوعی که خیلی غم انگیز بود . بهش بگین من تا لحظه ی آخر امید داشتم ولی نیومد .

میگن آدما دست خالی میرن اون دنیا ولی من با یه قلب پر از خاطره های خوشگل خاطره های با تو بودن می میرم . هیچ کسم نمی تونه قلبمو ازم بگیره . هیچ کس .

حتی اگه دلتم نخواد من تا آخر عمر چشم به راهتم . همیشه میخوامت .

دل من بغضتو بشکنو گریه کن روزای خوبت همشون رفتن .


نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 12:28 توسط سالار و |

اگه کسي رو دوست داري نه براش ستاره باش نه آفتاب

چون هردوشون مهمون زود گذرند.

 پس براش آسمون باش که هميشه بالاي سرش باشي

 عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست

تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست

عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست

اي كسي كه مامور دفن من هستي به حرف من گوش كن

 دستم را از تابوت بيرون كن تا همه بفهمند آرزو داشتم

 و به آن نرسيدم چشمهايم را باز بگذار بفهمند كه چشم براه بودم

و به آن نرسيدم قالب يخي به شكل صليب بر مزارم بگذاريد

 تا با اولين طلوع آب شود و به جاي عزيزي كه دوستش دارم

 بر سر مزارم گريه كند وقتي دلم برات تنگ مي شه مي رم پشت ابرا

زار زار گريه مي کنم پس يادت باشه هر وقت بارونو ديدي بدون که دلم برات تنگ

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 20:29 توسط سالار و |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 شروع ميشي به يه سلام و ساده ميشي به واژه ها ترانه ميشي تو بر لباي من روان و گرم و دلنشين.......

بگو كدوم چشمه توي نگاهت نهفته است كه منو  شكفته مي كنه؟

خودم ميدونم قصه از اونجا شروع شد كه من تو رو ديدمو يه حس عجيبي منو در بر گرفت حسي سرشار از زيستن نو شدنو پرواز .

 تو بال زدي و منو  رو به آسمون به انتهاي دوردست بردي و من بيشتر از قبل به بال زدنو بزرگتر شدن تو فكر مي كردم . يادته ديروز يه جوجه ي كوچولو بودي و حالا يه گنجشك زيبائي .

 تو همدم رازهامي .باتو درد دل مي كنم ولي جوابتو نمي شنوم . هرچي آسمونو مي گردم تو رو نمي بينم . ستاره كوچولوي من كجائيييييييييييييي؟

از كدوم گوشه ي آسمون پيدات كنم وقتي كه بال پرواز ندارم ؟

جلو ميام نزديك ميشم . چشام دنبالت ميگرده. بي تابمو بي تابيم هر لحظه بيشتر ميشه . به خودم ميگم : " بازم لحظه هاي بي قراري بازم انتظار "

باشه همه ي اينا قبول ولي من روي يه تيكه كاغذ مي نويسم كه دوست دارمو اونو به باد مي سپارم تا به تو برسونه و تو بفهمي كه يه نفر هست كه دوستت داره و منتظرته . اون يه نفر هميشه منتظرت مي مونه با اينكه ميدونه هيچ وقت نمياي

دلت ميخواد بدوني اون يه نفر كيه ؟ اون ...... منم " سالار "

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 14:22 توسط سالار و |

 جستجو.نت

امروز سرمو رو به آسمون بلند كردم تا با خدا حرف بزنم.ديدم آسمون ابريه اونم مثل من بغض كرده بود و دلش ميخواست گريه كنه . ميدونم چرا خدا آسمونو نشونم داد

اون ميخواست بهم بگه توي اين دنيا فقط تو نيستي كه............  

خدايا مي فهمم چي ميگي اما دلم اينارو نمي فهمه همش بهونه مي گيره . چطوري به دلم بفهمونم كه الان من و اون غير تو هيچ كس رو نداريم؟ چطوري بهش بفهمونم كه اون رفته وهيچ وقت بر نمي گرده؟چطوري بهش بگم كه اون مال من نيست ازاولشم نبوده؟خيلي سخته خيلي .  

خدايا من توي دنيا فقط به اميد تو و اون نفس مي كشيدم .  

حالا كه اون رفت حالا كه اون تنهام گذاشت حالا كه اون منو نفهميد تو يه قول بهم ميدي؟  

هيچ وقت تنهام نذار اگه توام تنهام بذاري من چيكار كنم؟  

اما تو رو به خودت قسمت ميدم منو ببر پيش خودت.هرچي تا حالاعذاب كشيدم بسه .  

فقط تو ميتوني نجاتم بدي راهشم اينه كه قلبمو ازم بگيري

ولي خيلي مراقب قلبم باش چون ياد و خاطره ي كسي توي اونه كه خيلي دوسش داشتم و دارم .

جستجو.نت

نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 22:31 توسط سالار و |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه جانم٬ گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم امد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و كل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم ايد تو به من كفتي :

ـ‍‍‍‍((از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب آيينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني جندي از اين شهر سفر كن))

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم

نتوانم

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم

باز گفتم كه تو صيادي و من اهوي دشتم

 تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم نتوانم

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله تلخي زدو بگريخت

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

 نگسستم نرميدم

رفت در ظلمت غم ان شب و شبهاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق ازرده خبر هم

نه كني دگر از ان كوچه گذر هم

بي تو اما به چه حالي من از ان كوچه گذشتم

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 23:43 توسط سالار و |

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 مي نويسم فقط به خاطر تو تو كه همه چيزمو بردي.وقتي رفتي صداي شكستن قلبمو شنيدم.خرد شدن خودمو ديدم. وقتي رفتي يقين پيدا كردم كه حتي ذره اي منو نميخواي. وقتي رفتي فهميدم كه همه ي اين مدت خودمو گول زده بودم فهميدم كه دل به دل راه

نداره.وقتي رفتي به خودم گفتم به پاكي عشق قسم ميخورم كه هيچ وقت فراموشت نكنم.هيچ وقت روز اول ديدارمونو كه با يه سلام ویه تماس شروع شد يادم نميره .هيچ وقت روزاي با تو بودنو فراموش نمي كنم .هيچ وقت آخرين روزو كه منو از تو جدا كرد يادم نميره. من به خاطر عشق تو خيلي چيزارو از دست دادم ولي هيچ وقت پشيمون نميشم چون عاشق تو شدن لياقت ميخواد .ولي حيف!چه حيف شدم كه من تو رو فقط به خاطر يه ..... از دست دادم. تو فقط يه كوچه با من فاصله داشتي ولي حالا اين كوچه شده يه شهر بزرگ .حالا مطمئنم كه ديگه هيچ وقت تورو نمي بينم .

چقدر دلم گرفته چقدر تنگ شده ولي كيه كه منو بفهمه؟كيه كه بفهمه من تو رو واسه خودت ميخواستم .وقتي تو نفهميدي ......... مهم نيست .من مقصر بودم پس بايد تا آخر عمر تاوان پس بدم اما اي كاش مي تونستم دنيا رو برگردونم عقب . اين حرفا چه فايده اي داره تو كه نيستي و هيچي از ماجرا نميدوني.تنها من موندمو من!گاهي وقتا با خودم اون روزي رو ميديدم كه من و تو دستامونو به هم ميديمو .....  اما ديگه توي خوابمم تصورشو نمي كنم .

ديگه زندگي معنائي نداره .همه ي دنيا همه ي شهرو كوچمون يادآور توئه.هر وقت يادت مي افتم گريم ميگيره حتي الان كه دارم برات مي نويسم . دلم به همين خوشه كه يادت واسم مونده .به خدا دوست داشتم عاشقت بودم.

قصه ي زندگي من تنها قصه ايه كه تا حالا ساخته نشده.من اين قصه رو دوست ندارم چون آخرش تلخه .اي كاش من بازيگر نقش اول اين قصه نبودم . تو رو خدا اين قصه رو تمومش كن .

نميخوام بگم دوست دارم چون تو هيچ وقت نگفتي

نميخوام بگم برات ميميرم چون تو هيچ وقت نگفتي

اما اينا واقعيت نداره .من اينارو به زبون نميارم اما روزي هزاربار توي قلبم مي نويسمشون .از سرنوشت خوشم نمياد چون تو رو ازم جدا كرد .  نمي تونم باور كنم كه نيستي ولي يادت همه جا هست .اگه ميخواستي بري چرا خاطره هاتو نبردي ؟ چرا منو زجر ميدي؟ مگه من گناهم چيه؟ 

من بايد قبول كنم كه ما مال هم نبوديم .سخته خيلي سخته .ميدونم ديگه نمياي ولي اگه بياي ديگه نميذارم بري .

دلم فقط مرگو ميخواد ولي .........

نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 18:44 توسط سالار و |

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 13:38 توسط سالار و |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

من يه شكلات گذاشتم توی دستش... اون يه شكلات گذاشت توی دستم... من بچه بودم... اون هم
بچه بود... سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد... ديد كه منو ميشناسه... خنديدم... گفت "دوستيم؟" ... گفتم "دوست دوست" ... گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستی كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ... خنديدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ... گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن... يعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستيم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم" ... خنديدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت ميخواد يه تا بذار... اصلا" يه تا بكش از اين سر دنيا تا اون دنيا... اما من اصلا" تا نميذارم" ... نگاهم كرد... نگاهش كردم... باور نمی كرد... ميدونستم... اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهميد...
گفت "بيا برای دوستی مون يه نشونه بذاريم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات... هر بار كه همديگه رو می بينيم يه شكلات مال تو ، يكی مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ... هر بار يه شكلات ميذاشتم توی دستش... اون هم يه شكلات توی دست من... باز همديگه رو نگاه می كرديم... يعنی كه دوستيم... دوست دوست... من تند شكلاتم رو باز می كردم و ميذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكيدم... می گفت "شكمو! تو دوست شكمويی هستی!" ... و شكلاتش رو ميذاشت توی يه صندوق كوچولوی قشنگ... می گفتم "بخورش!" ... می گفت "تموم ميشه... ميخوام تموم نشه... برای هميشه بمونه" ...
صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم... گفتم "اگه يه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها ، اون وقت چيكار می كنی؟" ... گفت "مواظبشون هستم" ... می گفت "ميخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستيم" ... و من شكلات ميذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره" ...
يه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بيست سال شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده م... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظی كنه... ميخواد بره... بره اون دور دورها... ميگه "ميرم ، اما زود بر می گردم" ... من ميدونم ، ميره و بر نمی گرده... يادش رفت شكلات به من بده... من يادم نرفت... يه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "اين برای خوردن" ... يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "اين هم آخرين شكلات برای صندوق كوچيكت" ... يادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خنديدم... ميدونستم دوستی من تا نداره... ميدونستم دوستی اون تا داره... مثل هميشه... خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هيچكدومشون رو نخورد... حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار می كنه؟!
  

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 20:55 توسط سالار و |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 چه قدر دوست داشتم تمام دلتنگي هاي اين روز ها را با كسي تقسيم مي كردم ، و يا كسي بود براي گوش دادن و درد دل كردن ، بماند كه آنقدر فاصله زياد شده كه هرچه فرياد مي زنم گويا صدايم را نه تو مي شنوي و نه هيچ كس ديگر

نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 22:30 توسط سالار و |

 

 هیچ چشمداشتی ندارم از آن هایی که دوست شان می دارم.از آنها جز این نمی خواهم

که آزاد باشند.این حق آنهاست که گاهی بی هیچ دلیل وتوجیهی مرا ترک کنند و بروند.

دلایل و توجیح ها همواره کاذبند.بنابراین نیازی به آنها ندارم.

 تنها بودم . تو رسيدي گفتي " ما " بشيم بهتره . ديگه تنها نبودم. اما بعد از مدتي سر قرار نيومدي . يه روز که داشتم دنبالت مي گشتم به تنهاي ديگري رسيدم .گفتم چرا تنهايي ؟ گفت : يارم نيومده . يکدفعه بلند شد و با خوشحالي گفت : اومد ! وقتي برگشتم تو را ديدم اري تو را ديدم

نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 21:40 توسط سالار و |

روز ها را شمردم هر روز به اندازه سالی گذشت گويا عقربه های ساعت خسته شده بودند یک روز گذشت قلبم از دوری فشرده شد. روز دوم گذشت قلبم دو تکه شد. روز سوم گذشت زخم گسترده تر شد. روز چهارم گذشت قلبم سه تکه شد. روز پنجم گذشت قلبم چهار تکه شد... روزها گذشت تا روز ديدارت رسيد با قلبی تکه تکه، ولی پر اميد به ديدارت آمدم بی تفاوتی ات، در آن روز قلبم را سوزاند و خاکستر کرد . تا ديگر نه زخم بخورد.. نه بشکند .. نه تکه تکه شود...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 16:53 توسط سالار و |